تبليغاتX
lOvE sTOrY

lOvE sTOrY

aMin & SaHaR

تموم

سلام

اومدم بگم دیگه همه چی تموم شد

تویی که نمیتونی از یه ایدی بگذری دیگه نمیخوام اسم منو بیاری

هر چی گفتی تحمل کردم...

که چی؟وقتی بت میگم یا من یا ایدیت...

میگی هر دو؟
حالا با ایدیت خوش باش

به من میگی یادت باشه تو تموم کردی...اره من تموم کردوم چون تو...

لیاقتت همون ادلیستای مزخرفتن

اینبار مث دفه ی قبل نیست اینبار پست هر کی اسم منو بیاره

دوستای گلم فقط موندم اینحا باز من اپ کنم یا بلاگ سیاه و سفیدم؟
نظرات سازنده ی خود را به من بگویید ایا

یا تشکر

پی نوشت:چقدر سعی کردم همه چی رو به را شه

رفتی به یه دختر دیگه گفتی این محبت بلد نیست فقط بلده گیر بده

خواستی ایدیتو ببندی گفتی خیلی دوست دارم میرم میکشم انقدر تا بمیرم...

این چه دوست داشتنیه که هنوز با من تموم نکرده میری سراغ یکی دیگه...

گوشیتم خاموش کردی که بگی قراره امشب خودتو بکشی

چرا اینجوری کردی اخه چرا؟!

+ نوشته شده در  88/09/30ساعت 15:0  توسط امین و سحر  | 

محرم و بابا و ..

 

سلام

اتفاق خاصی این چند روز نیافتاده منو امین هنوز عشقولی هستیمIn Love

هر چند که یه کوچولو بحثمون میشه

که کاملن طبیعیه

و اما....

۱.ماه محرمو به همتون تسلیت میگم...

ایشاالله اما حسین خودش به داد هممون برسه

۲.بابای خوبم امروز تولدته خیلی دوست دارم...

خیلی دلم گرفته اولین سالیه که پیشمون نیستی

هر سال چند روز قبلش هی میگفتی تولدمه...

باورم نمیشد که سال بعد پیشمون نباشی هنوزم نمیتونم باور کنم!

امام حسین اونجا پیشش باش تنهاش نزار...کمکش کن

بابایی من دختر خوبی واست نبودم تو بابای خوبی بودی منو ببخش...

ببـــــــــــــــــــــــخش

امین دوست دارم

شاد باشید بای

پی نوشت: الان مامان امین زنگید انگاری امین شارژ نداشت...

مامانش انقد بامزه گفت عزیزم امین داشت win چنج میکرد بعد گفت یه کمی وایسا تا نمیدونم چی چی شم انلاین شم

وای که چه بانمکه این مامان امین...این گلم تقدیم به مامانشاینم واسه خودش

+ نوشته شده در  88/09/26ساعت 20:28  توسط امین و سحر  | 

خبرای خوب و خوش

 

آره دیشب با سحرم هماهنگ کردیم که مامانم زنگ بزنه به عمه جون با هم دیگه قرار بیستم رو حتمی کنن ...

عشقم با مامانش اینا دیشب خونه پسر خالش شام دعوت بودن ...

تقریبا ساعت ۱۱:۱۰ دقیقه بود که دیدم عشقم اس زده گفته امین نمیخوایین بتلین .؟

جواب دادم گفتم چرا الان به مامان میگم بزنگه ...

پریدم پیش مامانم از خواب بیدارش کردم ... شروع کردم به پاچه خواریو اینا برا اینکه عصبی نشه که بیدارش کردم ...

بعد اروم بهش گفتم مامان به عمه جون یه زنگ میزنی .؟

گفت پسر تو عقل از سرت پریده ... میدونی ساعت چنده .؟ زشته نصفه شبی زنگ بزنم ... بمونه برا فردا ...

گفتم نــــــــــه ... بیدارن ... خودشون گفتن زنگ بزنین ... بالاخره راضی شد زنگ بزنه ...

بعد سلام و احوال پرسی  و اینا مامانم گفت میخواستم با شما هماهنگ کنیم که بیستم چی کار کنیم .؟

عمه جونم یه چیزایی گفت که حالا بماند ...

بالاخره به این نتیجه رسیدیم که بیستم دی منو مامانم بریم کرج از اونجا با عمه جون بریم قم ...

یه کیم اینکه عمه جون گفت امینم نشونو بخره بیاره تا بله رو که گرفتیم بکنیم دست سحرو عیدم بیان که عقد کنن ...  

اینم از خبرای جدیدمون ...

و این داستان ادامه دارد ...

 

 عوجقتم سحرم ...

 

               

+ نوشته شده در  88/09/24ساعت 14:3  توسط امین و سحر  | 

اینکه نگرانی نداره

سلام

عشقم اینکه دلشوره و نگرانی نداره .

یادته دیشب بهم یه چی گفتی ؟  

گفتی هیشکی نمیتونه مارو از هم جدا کنه ...

سحر من , عشق من , عمر من ...

هیشکیه هیشکی نمیتونه مارو از هم بگیره .

مطمعا ما مال همیم . فقط بهم اعتماد کن ...

عشقم من بیستم دی ماه میام خواستگاریت . مطمعن باش همه کار میکنم که مال هم شیم ...

نمیزارم کسی جلو دارمون شه ...

امین نمرده که تو ناراحت شی ...

فقط جون امین بهم اعتماد کن . همین ...

دیوونتم عشقم ...

 

                           

+ نوشته شده در  88/09/22ساعت 17:1  توسط امین و سحر  | 

دل شوره

سلام...

امروز مامانش با مامان حرفید

قرار گذاشتن واسه همون اخرا دی ...

دلم شور میزنه امشب نمیدونم چمه ؟!Sigh

۲ ساعت امین رفته حمام...

یادش بخیر هفته ی پیش همین روز (شنبه) پیش هم بودیم ...

کلی دلشوره و نگرانی

امین همه چی درست میشه مگه نه ؟!

ما برای همیشه پییش هم میمونیم .؟In Love

تازه کلیم امشب بچمون فال گرفته واسمون

حالم خوب نیست...  

بــــــــــــــــــای

 

                           

+ نوشته شده در  88/09/21ساعت 23:54  توسط امین و سحر  | 

عشق

به نام پروردگاری که عشق را آفرید تا زنده بمانیم

  

نامه عاشقانه

 

عاشقتم سحرم...

 

                           

 

+ نوشته شده در  88/09/20ساعت 17:57  توسط امین و سحر  | 

دیگه تکرار نمیشه

باز خانوم ما از ما ناراحته ... چیرااا ؟ اخه اشکال از کجاست ؟

چند دقیقه پیشم با هم چتیدیم ...  اما کلی بحث کردیم که اعصاب جفتمونم بد جوری به هم ریخت ... البته فقط این سحر بود که سر من داد میزد ...

منم دیگه کلی کلافه شده بودم ... اخه میدونین چیه .؟ عشقم خیلی حساسه ... نمیشه بهش چیزی گفت چون زودی اشکش در میاد ...

الهی امین قربون اون اشکای خوشگلش بشه ...

دیشبم که اینجا کنسرت حمید عسگری بود مام مهمونای افتخاری بودیم که عشقم گفت نرو منم نرفتم ...

چون نمیخوام سحرم یه خوردم ازم ناراحت باشه ... یه کنسرت ۲ ساعتی ارزششو نداره که عشقت ازت دلخور باشه...

خونه که برگشتم سر زود قاطی کردن من یه کم بحث کردیم که با ناز کشیدن من همه چی به خیر گذشت ...

خلاصه دیروز بعضی لحظه هاش اصلا برام خوب نبود ...

خدا اون روزا رو ببره و نیاره ... فقط روزای خوشی برا همه عاشقا بیاره ...

عشقم دیگه قول میدم هیچ وقت ناراحتت نکنم ...

روانیتم سحرم ...

                                                              

                                                     

 

                           

+ نوشته شده در  88/09/19ساعت 21:57  توسط امین و سحر  | 

زود قاطی نکن

سلام

من یه خولده ناراحتم...

از دیروز چیرا اینجوری میشه هان ؟!

دیروز از صبح رفتم دانشگاه

امین هی میزنگید بهم

هی حالمو میپرسید

هی میگفت برو خونه کلاسو بپیچون ...

منم گفتم هفته قبل پیچوندم این جلسه باید پاچه خواری کنم چون استاد گفته حذف کردم این دخملو ...

تازشم دیروز رفت یه کت و شلوار خرید واسه خواستگالی

کلی دلم اب افتاده بینمش تو کت شلوار ...

خلاصه دیروز سه ساعت معطل شدیم تا کلاس شروع شه که استاد گفت نمیاد ... 

منم با ذوق و شوق داشتم میرفتم خونه که دیدم امین اس داده من میرم کنسرت حمید عسگری بعد ...

من یه کم قیافه گرفتم واسش اونم گفت میرم خونه مامان نمیتونم انلاین بشم ...

خو اخه من با ذوق داشتم میرفتم خونه زودی انلاین شمتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

بعد هی من بهونه گرفتم تا زنگیدش

یهو بش گفتم تو واسط مهم نیست که من شب منتظرتم بعد بدون اجازه میخواستی بری کنسرت؟!

بعدم گفتم اصن اشتباه از منه

امین کلی شاکی شد داد زد

بعد من یه کوشولو اشکم دراومد

بعد امین حلفا عشقولی زد کلی عجقولی شدیم ...

اما امروز بازم اوضاع بهم ریخت من بش گفتم یه ساعت میرم سر خاک خو دیر شد وقتی گفتم آن شو گفت دارم فیلم میبینم مگه تو دو ساعت بیرون بودی یاد من کردی ؟!
منم گفتم اوکی فیلم ببین اما من همش یادت بودم...

بعد زنگید گفت با عموم میرم بیرون بعدم که برگشت یه کم اخمولو بودیم با هم

امین دوست دارم همیشه با هم خوبه خوب باشیم

انقد زود قاطی نکن به خاطر من

الانم داری پی ام میدی Computerمنتظلم همه چی خوف شه هاااااااااااا

دوست دارم اینطولی تو بخلت باشم ...

ارومه اروم اصلا دعوامون نشه

خو ؟!

به امید روزهای خوف

بـــــــــــــــــــــــــای

 

                 

 

+ نوشته شده در  88/09/19ساعت 19:35  توسط امین و سحر  | 

به زودی

سلام

همینطور که عشقم سحر جونم گفت ما بالاخره همدیگرو دیدیم . خیلی خوب بود .

خلاصه گشتیمو کلی حرفیدیم . دیروز یعنی روزی که رسیدیم ارومیه شبش با سحرو عمه جون تصمیم گرفتیم که قبل اینکه با بابام برم خواستگاری سحرم ۱ ماه بعد بریم قم تا مامانامون همدیگرو ببین و بیشتر اشنا شن .

کلیم ذوق کرده بودم که بعد ۱ سال و ۷ ماه عشقمو دیدم . اولش که باورم نمیشد . خلاصه بیشتر از هر وقتی خوشحال بودم .

بیشتر از همم منو سحر با این تصمیم موافق بودیم . حالام قرار شد که ۲۰ دی ماه منو مامانم ۱ سر بریم قم .

این رفتنمون به خاطر اینه که مامان عشقمو ببینیمو اونم مارو ببینه و با هم بشینیم حرف بزنیم .

من اینجا خجالت میکشم برم اتاقو با عشقم حرف بزنیم حالا سحرم نگران ارایششه میگه نمیتونم اونروز ارایش کنم از الان غصه ارایششو داره . (دیوونه خودمه دیگه ) .

خلاصه ۲۰ دی میریم تا با مامانش برا عید قرار بزاریم تا با بابا مامانم رسما بریم خواستگاریش .

یعنی به طوری برا همیشه مال هم میشیم .

منتظر خبرای خوب دیگمون باشین .

فعلا تا بعد...

 

                        

                           

+ نوشته شده در  88/09/16ساعت 21:28  توسط امین و سحر  | 

سفرنامه ی سحر

سلاممممم

کلی واستون حرف دارم... کسایی که حوصله دارن بشینن با دقت بخونن

اووم روز چهارشنبه صبح رفتم دانشگاه...بعد عمم هی زنگ زد گفت : بچه پاشو راه بیفت با داداشت بیا... من اینهمه راه نیام دنبالت باز برگردم دیگه بزرگ شدی ۲۱ سالته...

اخه مامانم راضی نمیشد منو داداشم که ۱۲ سالشه رو بفرسته کرج...

خلاصه عمم زنگید و کلی حرفیدن با هم و مامانم راضی شد...

منم با اینکه میدونستم کلاس بعد از ظهر و نرم حذف میشم اونم با این استاد سگ..http://www.millan.net/minimations/smileys/idolsmileyf2.gif

به دوستمم زنگیدم گفتم به استاد بگو انفولانزا خوکی گرفتم

شوهرخالم ما رو رسوند ترمینال و رفت من بلد نبودم چی کار کنم.؟ به پسرخالم زنگیدم اومد سواره اوتوبوس کردو رفت...

دیگه ۵:۳۰ غروب بود که رسیدیم هشتگرد عمم اومد دنبالمون و رفتیم خونشونTrampoline

دیگه کلی با امین استرس داشتیم

منم هی نگران بودم چطوری خوجل کنم .؟

فرداش رفتم خونه ی دوست دخمل عمم جلوی موهامو کوتاه کردم

زنیکه بش گفتم فشن خوجل بزن ... بد زد اما خو از هیچی بهتر بود Sigh

جمعه هم که منو عمم و دختر عمم رفتیم خونه دوستشون بعد عمم هنوز نشسته بود گفت اره فردا قراره از ارومیه خواستگار بیاد...

منو میگی این شکلی شدم...

خلاصه دخترشونو ورداشتیمو رفتیم خونه امینم اس داد ما تو راهیم ۷ عصر راه افتادن من شب به اجبار عمم رفتم حمام اخه متنفرم از حمام...Image

امینم که کلی خسته بود... یه دست لباس نوهم خریده بود که اومدش من بپسندمش

قرار بود مثلا زود بخوابیم فردا خسته نباشیم...

اما کو خواب.؟
تا ۲ منو دختر عمم حرفیدیم بعد خوابیدیم...

ساعت۴:۴۰ صبح بود ویبره ی گوشی منو بیدار کرد...

امین بود گفت: ما رسیدیم تهران .

من با ناامیدی گفتم واقعا .؟

گفت : نه قزوینیم....

قطید منم دراز کشیدم ... ساعت ۵ منو عمه و دختر عمه و دوست دختر عمه بیدار شدیم...

صبحونه خولدیمو بعدشم بزک کردیم

ساعت ۷ اینا بود که راه افتادیم یه ماشین گرفتیمو رفتیم به سمت ترمینال ازادی

بعد اونجا هر چی امین میزنگید من جواب نیدادم هول شده بودم گوشیو میدادم عمم...

خلاصه یه کم معطل شدیم تا بالاخره از دور دیدمش Helloبا ماماو پسر داییش داشت میومد من پشت دختر عمم قایم شدم خجالت میکشیدم خو...

مامانش اومد جلو دیده بوسیو اینا

منم که همش در حال خجالت کشیدن بودم

این عمم گفت از الان کجا بریم بهتر نیس بریم کارگاهی که من توش کار میکنم .؟

با اینکه راضی نبودیم رفتیم تازشم واقعا چی کار میکردیم این همه ساعت .؟ اونجا لااقل گرم بود...

یه سگم داشتن که کلی منو ترسوند همه ام بهم خندیدن

عمم سریع رفت پیراشکی خرید با چاییو نسکافه زدیم به بدن...http://www.millan.net/minimations/smileys/lovecoffee.gif

البته نه من نه امین پیراشکی نخوردیم...

عمم اومد درباره ی خواستگاریو اینا حرفیدن

منم هی از خودم خجالت در میکردم

امین به لحظه عمم رفت اومد دستمو بگیره من هی میگفتم زشته یهو دیدم همه فهمیدن کلیم بهمون خندیدن...

همه دوره هم بودیم تا ظهر که یه چند مین منو امین به بهونه بخاری رفتیم اونورتر

بچه پرروو به مامانش گفت بلند شو این بشینه پیشم...

منم که خدای خجالت

بخل بخاریم هی میگفت فکر میکردی امینو بیبینی .؟

منم گفتم تو باید خوشال باشی که منو دیدی...

ظهر دیگه کم کم بلند شدیم بریم ناهار

مامانش گفت بریم قطار بگیریم امین میگفت نه

یه کم ظهر سره مسائلی اوقات تلخی شد...

کلی عمم ما رو چرخوند تا بالاخره یه سفره خونه به اسم اقا بزرگ بود که رفتیم اونجا

امین که کاملا مخالف بود چون هم خیلی گرسنش بود هم عاشق پیتزاس

به من گفت چی میخوری منم که از قبل گفته بودم عاشق دیزیم...

امینم که حالش به هم میخورد  به خاطر من گفت منو تو با هم میخوریم...

منم اومدم بگم نه زشته دیگه نگفتم

یه قاشق از دیزی خوردم گفتم اه چه بد مزس

بعد یه کم خوردیم که امین یه پرس جوجه سفارش داد دو تایی خولدیم

اون بیشتر من کمتر...

اخه گناه داشت اون اصن دیزی دوست نداشت...

خلاصه یه کم خیابونا رو قدم زدیمو رفتیم کارگاه

اونجا یه کم با هم دوا کردیم

اخه هی با پسر داییش میگف میخندید اونم ترکی منم هیچی حالیم نمیشد کلی عصبانی بودم...

بعد نیگام کرد منم یه پشت چش نازک کردم اس داد گوشیم خاموش میشه از اینجا برم

گفتم واقعا.؟ به همین راحتی.؟

گفت اره...

گفتم بیا اینور که کسی نیس...

اومدش بعد گفتم جدن .؟ اینجوریه .؟ دیگه تازشم رومو کردم اونور اونم هی گفت : ببخشید شوخیه و اینا منم هی ناز کزدم که یهو اومدن گفتن بریم...

ما هم حاظر شدیمو اینا رو سواره ماشین کردیمو بابای دادیم...

دیوونتم امینم ...

این بود خاطره ی اولین دیدار...

 

                           

+ نوشته شده در  88/09/16ساعت 21:12  توسط امین و سحر  |