سلاممممم
کلی واستون حرف دارم... کسایی که حوصله دارن بشینن با دقت بخونن
اووم روز چهارشنبه صبح رفتم دانشگاه...بعد عمم هی زنگ زد گفت : بچه پاشو راه بیفت با داداشت بیا... من اینهمه راه نیام دنبالت باز برگردم دیگه بزرگ شدی ۲۱ سالته... 
اخه مامانم راضی نمیشد منو داداشم که ۱۲ سالشه رو بفرسته کرج...
خلاصه عمم زنگید و کلی حرفیدن با هم و مامانم راضی شد...
منم با اینکه میدونستم کلاس بعد از ظهر و نرم حذف میشم اونم با این استاد سگ..
به دوستمم زنگیدم گفتم به استاد بگو انفولانزا خوکی گرفتم
شوهرخالم ما رو رسوند ترمینال و رفت من بلد نبودم چی کار کنم.؟ به پسرخالم زنگیدم اومد سواره اوتوبوس کردو رفت...
دیگه ۵:۳۰ غروب بود که رسیدیم هشتگرد عمم اومد دنبالمون و رفتیم خونشون
دیگه کلی با امین استرس داشتیم 
منم هی نگران بودم چطوری خوجل کنم .؟
فرداش رفتم خونه ی دوست دخمل عمم جلوی موهامو کوتاه کردم
زنیکه بش گفتم فشن خوجل بزن ... بد زد اما خو از هیچی بهتر بود 
جمعه هم که منو عمم و دختر عمم رفتیم خونه دوستشون بعد عمم هنوز نشسته بود گفت اره فردا قراره از ارومیه خواستگار بیاد...
منو میگی این شکلی شدم...
خلاصه دخترشونو ورداشتیمو رفتیم خونه امینم اس داد ما تو راهیم ۷ عصر راه افتادن من شب به اجبار عمم رفتم حمام اخه متنفرم از حمام...
امینم که کلی خسته بود... یه دست لباس نوهم خریده بود که اومدش من بپسندمش
قرار بود مثلا زود بخوابیم فردا خسته نباشیم...
اما کو خواب.؟
تا ۲ منو دختر عمم حرفیدیم بعد خوابیدیم...
ساعت۴:۴۰ صبح بود ویبره ی گوشی منو بیدار کرد...
امین بود گفت: ما رسیدیم تهران .
من با ناامیدی گفتم واقعا .؟
گفت : نه قزوینیم....
قطید منم دراز کشیدم ... ساعت ۵ منو عمه و دختر عمه و دوست دختر عمه بیدار شدیم...
صبحونه خولدیمو بعدشم بزک کردیم
ساعت ۷ اینا بود که راه افتادیم یه ماشین گرفتیمو رفتیم به سمت ترمینال ازادی
بعد اونجا هر چی امین میزنگید من جواب نیدادم هول شده بودم گوشیو میدادم عمم...
خلاصه یه کم معطل شدیم تا بالاخره از دور دیدمش
با ماماو پسر داییش داشت میومد من پشت دختر عمم قایم شدم خجالت میکشیدم خو...
مامانش اومد جلو دیده بوسیو اینا
منم که همش در حال خجالت کشیدن بودم
این عمم گفت از الان کجا بریم بهتر نیس بریم کارگاهی که من توش کار میکنم .؟
با اینکه راضی نبودیم رفتیم تازشم واقعا چی کار میکردیم این همه ساعت .؟ اونجا لااقل گرم بود...
یه سگم داشتن که کلی منو ترسوند همه ام بهم خندیدن
عمم سریع رفت پیراشکی خرید با چاییو نسکافه زدیم به بدن...
البته نه من نه امین پیراشکی نخوردیم...
عمم اومد درباره ی خواستگاریو اینا حرفیدن
منم هی از خودم خجالت در میکردم
امین به لحظه عمم رفت اومد دستمو بگیره من هی میگفتم زشته یهو دیدم همه فهمیدن کلیم بهمون خندیدن... 
همه دوره هم بودیم تا ظهر که یه چند مین منو امین به بهونه بخاری رفتیم اونورتر
بچه پرروو به مامانش گفت بلند شو این بشینه پیشم...
منم که خدای خجالت
بخل بخاریم هی میگفت فکر میکردی امینو بیبینی .؟ 
منم گفتم تو باید خوشال باشی که منو دیدی... 
ظهر دیگه کم کم بلند شدیم بریم ناهار
مامانش گفت بریم قطار بگیریم امین میگفت نه
یه کم ظهر سره مسائلی اوقات تلخی شد...
کلی عمم ما رو چرخوند تا بالاخره یه سفره خونه به اسم اقا بزرگ بود که رفتیم اونجا
امین که کاملا مخالف بود چون هم خیلی گرسنش بود هم عاشق پیتزاس
به من گفت چی میخوری منم که از قبل گفته بودم عاشق دیزیم...
امینم که حالش به هم میخورد
به خاطر من گفت منو تو با هم میخوریم... 
منم اومدم بگم نه زشته دیگه نگفتم
یه قاشق از دیزی خوردم گفتم اه چه بد مزس
بعد یه کم خوردیم که امین یه پرس جوجه سفارش داد دو تایی خولدیم
اون بیشتر من کمتر...
اخه گناه داشت اون اصن دیزی دوست نداشت...
خلاصه یه کم خیابونا رو قدم زدیمو رفتیم کارگاه
اونجا یه کم با هم دوا کردیم
اخه هی با پسر داییش میگف میخندید اونم ترکی منم هیچی حالیم نمیشد کلی عصبانی بودم...
بعد نیگام کرد منم یه پشت چش نازک کردم
اس داد گوشیم خاموش میشه از اینجا برم
گفتم واقعا.؟ به همین راحتی.؟
گفت اره...
گفتم بیا اینور که کسی نیس...
اومدش بعد گفتم جدن .؟ اینجوریه .؟ دیگه تازشم رومو کردم اونور اونم هی گفت : ببخشید شوخیه و اینا منم هی ناز کزدم که یهو اومدن گفتن بریم...
ما هم حاظر شدیمو اینا رو سواره ماشین کردیمو بابای دادیم...
دیوونتم امینم ... 


این بود خاطره ی اولین دیدار...
